استقلال در قامت یک مسئولیت

0
1176
به قلم: مسعود پژوهی
من همیشه میگویم که استقلال برای تک تک افراد و جامعه کرد ها یک مسئولیت است و کسی که از ان تبعیت نمیکند بدین معناست که انسان مسئولیت ناپذیری است.
ولی چرا استقلال یک مسئولیت است؟
زندگی انسان یکی از پیچیدەترین انواع حیات شناخته شده است نه به این دلیل که اندامهای حیاتی پیچیده تر از دیگر حیوانات دارد بلکه به دلیل سازوکارهای زندگی بشری این پیچیدگی اتفاق میافتد. زندگی انسان از بدو تولد با وابستگی شروع میشود بدین معنا که انسان اگر حامی و بانی فکری و جسمی پدر و مادر و جامعه را نداشته باشد به شدت در معرض نابودی است و توان تضمین بقای خود را ندارد. بچه انسان تنها بچەای است که چند سال طول میکشد تا بتواند برای اولین بار سرپای خود بایستد. این بدان معناست که انسان یک موجود وابسته به جامعه انسانی است و بدون هماهنگی موجود در جامعه کودک در همان لحظات اول زندگی خود با مسئله مرگ روبرو خواهد شد ولی ایا این مسئله میتواند استدلالی باشد بر اینکه استقلال وجودی انسان را نقض کنیم؟ ایا استقلال میتواند جایی در زندگی بشر داشته باشد؟
همانگونه که در ابتدا گفتم زندگی بشر یکی از پیچیدەترین انواع حیات شناخته شده است. ما میتوانیم با صرف کردن چند سال زندگی و پژوهش در زندگی جانداران مثلا پنگوئن و عنکبوت به کُنه زیست این جانداران پی ببریم و برنامەای کامل از زندگی انها ارائه دهیم از لحظه تولد تا به مرگ انها.
اما این امر در مورد زندگی انسان چیزی غیر ممکن است زیرا انسان از ان روزی که از طبیعت خود را جدا کرد دیگر موجودی طبیعی محسوب نمیشود بلکه انسان را میشود در جانداران نیمه طبیعی و نیمه فراطبیعی به شمار اورد. میتوانیم بگوییم انسان با خلق تفکر پیچیده و تخیل کردن توان خلق چیزی را پیدا کرد که فارغ از انسان توان وجود ندارد بگونەای که انسان بە خودِ خالق تبدیل گشت.
برای روشن شدن این قضیه اشاره میکنم به یوال نوح هراری فیلسوف و تاریخ شناس که ایشان این قضیه را با واکاوی “افسانه پژو” روشن میکند. اگر به جهان اطرف خود نظری بیندازیم اینچنین افسانەها زیاد هستند نمونەای دیگر میتوان از افسانە ایران نام برد.
اینکه این افسانەها چه کارکردهایی میتوانند داشته باشند میتواند بحثی مفصل داشته باشد که در اینجا بدان نمیپردازم.
اگر با نگاهی گذرا از این مسئله بە مسئلە انسان و استقلال برگردیم میخواهم چیزی عنوان کنم که شاید مسئلەای دشوار باشد ولی یک حقیقت مسلم است و ان اینکه کودک از لحظه وجود در شکم مادر که جایی تنگ و کاملا وابستە به مادر است با خواست ازادی و استقلال در بدن مادر ، شروع به لگد زدن و سعی در خارج شدن از انجا را دارد. در واقع انسان از بدو وجود با ازادی و استقلال گره میخورد. ما که بیرون از این فرایند قرار داریم ان را بدنیا امدن مینامیم و این اولین گام و یا اولین انقلابِ انسان در راستای بدست اوردن استقلال و ازادی است.
کودک از ابتدای تولد با داشتن خواست ازادی و استقلال در فکر شناخت جهان اطراف است. او خود را به در و دیوار اویزان میکند و از هر چیزی سعی در بالا رفتن دارد و به هرچیزی که نگاه میکند با حس کنجکاوی و سعی در شناخت همراه است. لازم به ذکر است شناخت ما از جهان اطرافمان اولین گام در بدست اوردن ازادی است. هدف از کنجکاوی و سعی در شناخت جهان اطراف برای کودک در اواخر کودکی و اوایل نوجوانی نمایان میشود. در این دوران کودک یواش یواش بە تنهایی وارد جامعه میشود سعی در پیدا کردن دوست میکند. کودک دیگر به تنهایی در جامعه جستجو میکند و حتی اسرار خود را دارد.
روانشناسان و جامعە شناسان اوایل نوجوانی را دوران بوجود امدن خواست استقلال دستە بندی میکنند. کودک در این دوران است که سعی میکند شخصیت خود را در جامعه پیدا کند. او حال دیگر انسانی مستقل است در زندگی این انسان کار به جایی میرسد که دیگر مادر و پدر میتوانند در خیلی از مسائل غریبه فرض شوند.
حال کودک در فکر ساختن خانه مستقل ، اخلاق مستقل ، تفکر مستقل و زندگی مستقل است لذا این روند کودک را به سمت معلوم کردن قلمرو سوق میدهد و دیگر به کسی اجازه ورود به قلمرو خود را نمیدهد ، حتی کسی که با او زندگی میکند! کم نبودن انهایی که زندگی زناشویی را ترک کردند بخاطر دخول همسر در قلمرو و حس نابودی قلمرویشان.
او دیگر ان کودک قبل نیست بلکه او یک انسان با مشخصات معین از زندگی و قلمروی خود است اوست که دوست و دشمن را تعریف میکند. دشمن در واقع کسی است که قلمرو وجودی او را مورد تهدید قرار میدهد و دوست کسی است که در حفظ قلمرو او را یاری میکند. اینجاست که فیلسوفانی مانند ارسطو انسان را موجودی سیاسی تعریف میکنند. در واقع این سیاسی شدن انسان در راستای همان خواست ابتدایی انسان در پیدا کردن ازادی و استقلال است. بدین معنا که انسانی که فارغ از این خواستهای اساسی باشد دیگر انسان نیست. بیاد دارم فیلسوفی میگفت: انسان غیر سیاسی موجودی است که یا از انسان بالاتر است و یا از انسان پایینتر.
حال اگر به این سوال بازگردیم که ایا استقلال در زندگی انسان میتواند نقشی داشته باشد؟
قطعا به این جواب خواهیم رسید که اصولا این زندگی انسان در راستای تحقق پیدا کردن استقلال و ازادی است و غیر از این نمیتواند چیزی باشد.
حال باید به این سوال بپردازیم که استقلالِ انسان در زندگی انسان چه نقشی میتواند داشته باشد؟
من برای جواب دادن به این سوال از مقایسه بین دو انسان استفاده میکنم.
یک: انسانی ناسالم که از لحاظ مغزی دچار مشکل است. (حال این مشکل میتواند مادرزاد باشد و یا در طی زندگی بوجود امده باشد فرقی ندارد.)
دو: انسانی که کاملا سالم است و مغز او هیچ مشکلی ندارد و در یک روند طبیعی زیستە و پرورش یافته است.
در نمونه اول انسان ناسالم نمیتواند به استقلال فردی برسد و در نتیجه این انسان برای همیشه وابسته به والدین خود و جامعه است. او هیچ وقت توان ایجاد قلمرو خود را نخواهد داشت. او در واقع در مسیر بقای خود دچار مشکل است حتی اگر در روند تولید نسل قرار بگیرد. او دیگر خود نمیتواند انچنان که میخواهد فرزند خود را تربیت کند پس فرزندی هم اگر داشته باشد دیگران هستند که ان فرزند را پرورش میدهند و در واقع فرزند نمیتواند بقای والدین خود را تضمین کند. در نتیجه لازم به ذکر است که گفته شود که بقای شخص ناسالم به هیچ وجه تضمین نیست.
اما در نمونه دوم انسان سالم با ایجاد قلمرو خود و اخلاقیات خود و تفکر خود و بازتولید کردن ان در فرزند خود سعی در تضمین بقای خود دارد. در واقع انسان سالم تا حدی زیاد توان تضمین بقای خود را دارد و این تنها با پیدا کردن استقلال است که مهیا شده است.
انسانی که به استقلال مادی و معنوی در زندگی خود نرسیده باشد توان تضمین بقای خود را ندارد ، لذا میشود گفت استقلال و ازادی بزرگترین معیار برای بقای نوع بشر میباشد.
در همین راستا کردها که به صورتی کاملا سیستماتیک و پیچیده سرزمینشان را که معنای کرد بودن را از ان میگیرند و همچنین فرهنگ ، تاریخ ، سیاست ، اقتصاد و پرورششان تسخیر شده و خود در ان به تمام معنا هیچ کاره هستند و به مانند انسان ناسالمی میمانند که توان تضمین بقای خود را ندارند، برای تضمین بقای خود هیچ راهی غیر از استقلال ندارند و برای بقای انسان کرد این انسان مسئولیت مستقل شدن را بر دوش میکشد.
لذا من همیشه میگویم استقلال نه یک امر عادی در زندگی روزمره بلکه یک مسئولیت است که بر دوش انسان قرار دارد و انسان کرد هم از این امر مستثنا نیست. کردها باید لزوم این امر و این مسئولیت را پذیرفته و تمام تلاش خود را جمع کنند تا این مسئولیت را به تمام معنا، معنا ببخشند و بقای نوع خود را تضمین کنند.

نظرات