آزادی

0
360
مسعود پژوهی
مسعود پژوهی
میتوانیم بگوییم تفکر انسان در حیطه زبان است. در واقع آنچه را که به زبان می آوریم میتوانیم فکر و آنچه را که هنوز در حیطه زبان ما وجود ندارد نمیتوانیم فکر کنیم.
زبان در کنار قدرت تخیل به عنوان یکی از ابزارهای انسان امروزی می شود گفت مهمترین ابزاری است که انسان امروزی با استفاده از آن توانستە بقای خود را در طبیت خشن حفظ کند.
زبان و قدرت تخیل توانستەاند مفاهیمی خلق کنند که وجود مادی ندارند ولی در زندگی انسان جایگاه و مکان معتبری دارند. با رشد انسان و باز شدن گرەهایی که در دست انسان است زبان و قدرت تخیل انسان پیشرفت چشمگیری کرده است و به همین دلیل موجب شده است این مفاهیم هم رشد کنند و لذا مفاهیم در طول زندگی بشر دوباره و دوباره بازنگری شوند و به تعالی برسند.
یکی از این مفاهیم که نمیتوانیم بدانیم از کجا اغاز شد ولی میشود حدس زد همزمان با بوجود امدن مفهوم مالکیت بوجود امدە است مفهوم آزادی است.

مفهوم آزادی در تاریخ بشر به مانند نبض بشریت است، هرگاه که این نبض به کندی گرایش پیدا کرده انسان ناتوان و ضعیف شده است و هرکجا شروع به تپش میکند روح تازەای در تن بشر دمیده میشود و جهشی به جلو آغاز میکند.

افلاطون از قدیمیترین متفکران بشر، آزادی را در داشتن اراده برای انجام کارها میدید و میگفت هر کسی به اراده خود اگر کاری انجام دهد آزاد است ولی اگر ارادەاش تابع ارادە دیگری باشد لذا نمیشود گفت انسان آزادی است.
او با این کار میان انسان آزاد و بردگان تفاوت قائل بود، تا جایی که در زمان او حتی زنان به عنوان موجوداتی آزاد در نظر گرفته نمیشدند و حتی در رای گیریها هم شرکت نداشتند.

اما با گسترش جوامع و ظهور متفکران مدرن این مفهوم دچار بازنگری شد، ژان پل سارتر انسان را محکوم به آزادی تعریف میکرد. او معتقد بود آزادی در ذات بشری نیست و انسان به صورت آزاد متولد نمیشود بلکه این خواست آزادی است که این جاندار را به سمت انسان شدن هدایت میکند.
لذا میتوانیم بگوییم که اگر جانداری با شکل ظاهری انسان موجود باشد و خواست آزادی در او موجود نباشد او دیگر انسان نیست بلکه جانوری دوپا با شمایل انسانی است.

گاها میشنویم که میگویند آزادی انواع دارد و دو نوع بارز آن را که نام میبرند آزادی شخصی و آزادی جمعی است. اما آنچه کاملا روشن است این یک مغالطه است چون آزادی در جمع و جامعه است که معنی پیدا میکند وگرنه آزادی شخصی برای شخصی تک افتاده در سیاره مریخ معنی ندارد فکر کنید بپرسیم “آیا این شخص چقدر آزاد است؟” خنده دار است. در این وضعیت شخص در مقابل طبیعت قرار میگیرد و توان او نسبت به طبیعت سنجیده میشود و کاملا روشن و مبرهن است که طبیعت مفهوم آزادی را درک نمیکند. در این حالت آزادی هیچ مفهومی نمیتواند داشته باشد. در واقع آزادی وقتی معنی دارد که شخصی و یا اشخاصی در مقابل شخص و یا اشخاصی قرار میگیرند و اینجاست که ما جامعه داریم و آزادی حتی فرد در جامعه معنی پیدا میکند، و میپرسیم:
“این شخص و اشخاص تا چه اندازه دارای اراده انجام عمل میتوانند باشند؟” در واقع انسان در اجتماع تا حدی اراده عمل میتواند داشته باشد که اراده عمل دیگری را صلب نکرده باشد و اگر این کار را بکند مکانیزمهای تعبیه شده در انسان شروع به کار میکنند که اراده عمل را پس بگیرند و این مکانیسمها همان خواست آزادی است. در واقع انسان میخواهد اراده انجام عمل را دوباره به خود بازگرداند. لذا میشود گفت مفهوم آزادی در واقع یک راه است برای پس گرفتن اراده انجام عمل.
حال این راه بسته به اراده عمل شخص و اشخاص روبەرو متفاوت است برای نمونه ما کُردها وقتی در مقابل حکومت تا دندان مسلح ایران قرار می گیریم که به هیچ عنوان راضی به قبول اراده انجام عمل ما نیست میشود گفت ما نیز موظفیم برای ثابت کردن انسان بودنمان باید اراده عمل را به هر نحوی که شده از این حکومت صلب بکنیم و اراده انجام عمل خود را باز در دست خود بگیریم. حتی اگر لازم باشد با جنگ مسلحانه.
در واقع در این مبحث اصلا اصطلاحات و ابزارها و تفکرهای گوناگون مهم نیستند بلکه آنچه مهم است انسان بودن است.

اما آنچه روشن است این راه تقریبا همیشه در تاریخ به ناکجا ابادها رفته است گاهها دیکتاتوریهای وحشتناکی از این راهها به وجود امده است که در تاریخ زبان زد هستند. برای مثال آزادی خواهی پرولتاریایی و تفکر کمونیسم و یا انقلابات ایرانی و یا حتی انقلاب های دینی .ولی چرا؟

آیزایا برلین فیلسوف تاثیرگذار قرن بیستم معتقد است این راه بسیار پر پیچ و خم است و کسی که پا در این راهها میگذارد سوالات متعددی از خود میپرسد. لذا برلین آزادی را به دو صورت مثبت و منفی تشریح میکند.
آزادی مثبت :
این نوع خواست آزادی، خواستهایی هستند که به دیکتاتوری انجامیده است و از این سوال میگذرد : ” آزادی برای چه؟”
برای نمونه انقلابهای پرولتاری که خواست آنها آزادی برای طبقه پرولتاریا بود موقعی به این خواست میرسیدند بحدی در حفظ ان تلاش میکردند که معنی آزادی را فراموش میکردند و اراده مردم در دست کسانی دیگر قرار میگرفت. لذا دیکتاتوریهای وحشتناکی از آنها برخواست که در فکر حفظ قدرت و‌ حفظ شرایط موجود بودند. در واقع آنها آزادی را خانه و یا مکانی میدیدند که میخواهند بدان برسند و آنجا استراحت کنند.

آزادی منفی:
این نوع خواست آزادی، خواستهایی هستند که تقریبا همه به موفقیت انجامیده اند و از این سوال میگذرند: “آزادی از چه چیزی؟”.
مانند انقلابهای استقلال طلبانه.
برای نمونه امریکا و کانادا و استرالیا و بعضی دیگر از کشورها که میشود نام برد. آنها در واقع خواست آنچنان عجیب و غریب و تئوریزه شدەای نداشتند به قولی برای خود آرمان شهری نداشتند فقط میخواستند از سلطه دیگری نجات پیدا کنند و سکان اراده انجام عملِ خود را در دستِ خود بگیرند. آنها وقتی دوباره ارادە خود را در خطر میدیدند دست به انقلاب دیگری میزدند تا اراده خود را حفظ کنند.

اما چیزی که در این وسط مهم است این است که ما نمیتوانیم از یکی از این سوالات چشم پوشی کنیم. بلکه ما باید هردو سوال را بپرسیم و جواب درست بدهیم، تا هدف از پا گذاشتن در این راه مشخص باشد.

کُرد و کُردستان

در مورد کُردها میتوانم این دو سوال را مطرح کنم که به ترتیب جواب بدهم:
کُردها برای چه چیزی باید آزاد شوند؟
کُردها از چه چیزی باید آزاد شوند؟

کُردها در طول دهه هاست که در خاورمیانه از طرف حکومتهای متفاوت اراده انجام عمل از آنها گرفته شده است و حکومتها به صورت کاملا موازی و همپیمان در صدد نابودی کردها هستند و این برای بقای کُردها امری بشدت خطرناک است. زیرا موجودیت کُردها به صورت انسان کاملا نابود شده است و زبان و تاریخ و فرهنگ و تمام افتخاراتشان به تاریخ خواهد پیوست اگر خواست آزادی نداشته باشند. لذا خواست آزادی برای کُردها به امری حیاتی مبدل گشته و هر کُردی باید این را وظیفه خود بداند و هدف از این آزادی حفظ بقا و موجودیت انسانی خود کُردها میباشد. اگر این راه را پیش نگیرند دیر یا زود در فرهنگ غالب حکومتی حل شده (کما اینکه زیاد دیدەایم) و موجودیت خود را در چند نسل آیندە فراموش خواهند کرد.

اما متاسفانه سیاستمداران کُرد در طول تاریخ دانستە و نادانسته کُردها را به سمت پرتگاه هدایت کردەاند و بر همگان روشن است که احزاب کُردی تا چه اندازه دیکتاتوری دارند و این نه از بدی آنها بلکه از یوتوپیایی است که برای خود ساختەاند و خود را در ان مبحوس کردەاند. در واقع کُردها باید برای اراده انجام عمل خود مبارزه کنند و ایرانی و عراقی و ترکیەای و سوریەای بودن همان چیزهایی هستند که اراده عمل را از انسان کُرد صلب کردەاند و در واقع انسان کُرد در وهله اول باید از این چند توهم آزاد شود و قدم در راه آزادی بگذارد.
اگر نتواند از این اوهام خود را برهاند باز هم آش همان آش است و کاسه همان کاسه، زیرا ایرانی بودن است که بودنِ انسانی ما کُردها را به خطر انداخته است وگرنه امریکا با بمب اتم ژاپن را بمباران کرد ویتنام را قتلعام کرد ولی این دو کشور و ملیت هنوز به قوت خود باقی هستند ولی در قارە افریقا بزرگترین کشور فرانسه زبان را داریم که فرانسه ارادە عمل انها را سالها پیش کشت و انها را به فرانسوی مبدل کرد.

هیچ ملتی با بمباران و قتلعام نابود نشد مگر اینکه نبض آزادی در آنها ایستاده باشد.

ایران و ایرانی:
در ایران تا بوده دیکتاتوری و دیکتاتوری بوده ولی چرا؟
با جستجویی در میان سیاستمداران ایرانی چند چیز را میبینیم و آن اینکه خواست انقلابی گری انها از این سوال میگذرد “آزادی برای”. خواست آزادی در نزد رضا خان همان تولد دوباره ایرانی موهومی بود که در نتیجه آن فقط دیکتاتوری و قتلعام بود. خواست خمینی برای انقلابی گری زنده کردن اسلام ولایت فقیهی بود و نجات ایران از دست یک دیکتاتوری دیگر. خواست تمام سیاستمداران ایرانی در حال حاضر نیز این است “ایران و قدرت”.
در واقع آنها آرمان شهری از ایران برای خود ساخته اند و معتقدند جمهوری اسلامی در حال نابودی آن آرمان شهر است. لذا آنها برای دوباره ساختن این آرمان شهر نیاز به قدرت دارند. آنها نه در فکر اراده انجام عمل مردم بلکه در فکر آرمان شهر خود هستند لذا تمام تفکراتشان به دیکتاتوری فاجعه بارتر از جمهوری اسلامی ختم خواهد شد.

نظرات