هشتمین سالروز شهادت فرزاد کمانگر، روز معلم کورد

0
393

به مناسبت هشتمین سالگرد شهادت ماموستا فرزاد/ روژی کورد

فرزاد کمانگر متولد ۱۳۵۴ و شهید به تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، معلم  کوردی است که بر اثر مقاومت پیشمرگ آسای خود در زندان به نماد مقاومت و اسطوره معلم کورد تبدیل و سالروز شهادت وی، روز معلم کورد نامگذاری شد.

شهید ماموستا فرزاد کمانگر، به اتهام به اتهام محاربه به اعدام محکوم شد و در سحرگاه روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، به‌همراه علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علم‌هولی و مهدی اسلامیان در زندان اوین به دار آویخته شد.

فرزاد کمانگر متولد شهر کامیاران از توابع استان سنندج، در هنگام مرگ ۳۵ سال داشت و تا پیش از بازداشت در در مرداد ۱۳۸۵ به مدت ۱۲ سال معلم بود.

ماموستا  فرزاد کمانگر به پاس فعالیتهایش، به صورت افتخاری گزارشگر ویژهمجموعه فعالان حقوق بشر در ایران نیز بود.

یونسکو در گزارش خود درمورد فشارها علیه فضاهای آموزشی، به موضوع اعدام فرزاد کمانگر اشاره کرد. اتحادیه اروپا حکم اعدام او را محکوم و سازمان دیده‌بان حقوق بشر از او به عنوان یک معلم یاد کرده‌است.

بنا به اعلام دادسرای انقلاب تهران، هنگام دستگیری این گروه، ۲۲ کیلوگرم مواد منفجره و ۵۷ عدد گلوله آر پی جی و ۳۰۰ نسخه پوستر رهبران گروه پژاک از ایشان کشف شده بوده و انفجار دو بمب در ساختمان‌های فرمانداری و اداره بازرگانی کرمانشاه در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۹ و انفجار خط لوله گاز صادراتی ایران به ترکیه از اقدامات ایشان بوده‌است، اما طبق گفته وکیل پرونده آقای خلیل بهرامیان هیچ‌گاه این ادعاها ثابت نشد.

ماموستا فرزاد کمانگر بارها اتهاماتش را تکذیب کرد و در نامه‌هایی که از زندان ارسال کرد به شکنجه‌های شدید انجام شده در دوران بازداشت و برگزاری جلسه هفت دقیقه‌ای دادگاه بدون حضور وکیل مدافع اشاره کرد.

فرزاد کمانگر چند ماه قبل در نامه‌ای به معشوقه‌اش به وصف حالات روحی خود و امیدهای خود برای آینده کردستان پرداخته است. او نوشته است: “باور کن برای من قطعەای است از این جهان، نمی خواهیم بە دور آن دیوار بکشیم یا آن را از این دنیا جدا بسازیم، اما آلام و دردهای بی شمار این مردم تعلق بە آنها را شیرین تر می کند.”

 ماموستا فرزاد در بخشی از رنجنامه ای که آنزمان منتشر کرده بود می نویسد، اینجانب فرزاد کمانگر معروف به سیامند معلم آموزش وپرورش شهرستان کامیاران با 12 سال سابقه تدریس که یکسال قبل از دستگیری در هنرستان کارودانش مشغول به تدریس بودم و عضو هیئت مدیره انجمن صنفی معلمان شهرستان کامیاران شاخه کردستان بودم و تا زمان فعالیت این انجمن و قبل از اعلام ممنوعیت فعالیتهای آن مسئول روابط عمومی این انجمن بودم.

همچنین عضو شورای نویسندگان ماهنامه فرهنگی – آموزشی رویان (نشریه آموزش و پرورش کامیاران) بودم که بعدها بوسیله حراست آموزش و پرورش این نشریه نیز تعطیل شد. مدتی نیز عضو هیئت مدیره انجمن زیست محیطی کامیاران (ئاسک) بوده ام و از سال 1384 نیز با آغاز فعالیت مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران به عضویت آن درآمدم. در مرداد 1385 برای پیگیری مسئله درمان بیماری برادرم که از فعالین سیاسی کردستان می باشد به تهران آمدم و دستگیر شدم. در همان روز به مکان نامعلومی انتقال داده شدم. زیرزمینی بدون هواکش، تنگ و تاریک بردند، سلولها خالی بود نه زیرانداز نه پتو و نه هیچ شی دیگری آنجا نبود. آنجا بسیار تاریک بود مرا به اتاق دیگری بردند. هنگامی که مشخصات مرا می نوشتند از قومیتم می پرسیدند و تا می گفتم هستم بوسیله شلاق شلنگ مانندی تمام بدنم را شلاق میزدند. به خاطر مذهب نیز مورد فحاشی، توهین و کتک کاری قرار میدادند. بخاطر موسیقی کردی که روی گوشیم موبایلم بود تا می توانستند شلاقم میزدند. دست هایم را می بستند و روی صندلی مینشاندند و به جاهای حساس بدنم… فشار وارد می کردند و لباسهایم را از تنم به طور کامل خارج می کردند و با تهدید به تجاوز جنسی با چوب و باتوم آزارم می دادند.

نازنینم دوباره سلام

وقتی که از من پرسیدی چه آهنگی را دوست دارم تا برایم بنوازی، برای لحظەای ماندم، سکوت کردم، ذهنم را زیرورو کردم تا بتوانم آهنگی را که بتواند همه احساسم را بعد از ماهها دوری از تو نشان دهد به زبان بیاورم.

خواستم زیباترین و عاشقانەترین آهنگ را انتخاب نمایم. هنوز آهنگی را به زبان نیاوردە بودم، که تو آهنگ نازنین مریم را با زیبایی برایم نواختی، تا سیم های تلفن آن همه احساس و شور تو و آهنگ نازنین مریم را به قلبم برساند.

سوال تو و آهنگ نازنین مریم بهانەای شد برای نگارش این دل نوشته. نامەایی که می دانم بارها باز و بسته خواهد شد، ولی امیدوارم  در نهایت نفر آخری که آن را می خواند خودت باشی.

مهربانم؛ به هر آهنگی که فکر کردم، نشانی از چوبه دار، بوسه آخر، ظلم ظالم، ترکه بیداد، جور صیاد، اشک مادر را در خود داشت.

ترسیدم انگشتانت با لمس این همه واژەهای سرشار از درد، از نواختن بازایستد. به سراغ آهنگ های سرزمین مادری ام رفتم. دیدم در موسیقی ما نیز ردی از خون، بوی سرب، جای پوتین دیده می شود. باز ترسیدم که چشمانت بگرید و دستت را برای نواختن یاری ننماید.

تصمیم گرفتم به تو بگویم، خودت شعری بنویسی، آهنگی بسازیی یا ترانەایی؛ مالامال از امید. آهنگی که دزیده نخوانیمش، آهسته در دل زمزمەاش نکنیم، به خاطرش حبس نکشیم، آهنگی که با خواندنش چشمهای مان  پر اشک نشود و نگاهمان را به قاب عکس روی دیوار ندوزد و هق هق گریەیمان را سر ندهد. آهنگی که بتوانیم به دور آتش نوروز، دست در دست هم، با صدای بلند فریادش بکشیم، لبخند بزینم، برقصیم و بخوانیمش.

فقط فراموش نکن؛ نت آن را برای دخترکی بنویس که دوست دارد مادر را “دایه” بنویسد و زن را “ژن”. ولی افسوس، افسوس نمی داند فردا در هنگامه مادر شدن، نطفه رحمش را به امید جنس اول بودن جستجو می کنند. برای دخترکی که در سرزمین او زنان هنوز برای رسیدن به ابتدایی ترین حقوق خود باید حبس بکشند.

برای دخترکی که در فردای بزرگسالی به دنبال عزیز گم کردەاش، از این زندان به زندان دیگر می رود  وچشم به کاغذ چسپیده بر در زندان در میان اسامی زندگان، تند و تند به دنبال عزیزش می گردد.

نت آهنگت را برای پسرکی بنویس که می خواهد نان را “چورک” بنویسد و آب را “سو”. ولی افسوس، افسوس نمی داند که سفره خالی از نان پدر کارگرش را با هیچ زبان و کلمەای نمی توان رونق بخشید.

برای دستان پینه بستە پدرش، برای چشمان کم سوی مادرش نتی بنویس تا مژده نان باشد، نتی که یادآور فقر و نابرابری سالهای دور و دراز زندگیش نباشد.

شعری بنویس برای مادری کە سالهاست چشم بە در بە انتظار بازگشت فرزند است و هر پنجشنبه گور گمنام و در هم شکستەایی را آهستە و بە دور از چشم همە در آغوش می کشد، مادری کە سالهاست خورشید را شرمندە از این همە صبوری و وفاداری خود نمودە.

 برای پدری کە با دیدن هر سرو تنهایی، بە یاد تنهایی و غریبی گورستانی می افتد کە فرزند او را سالهاست درون خود نگە داشتە و از دور بە آن چشم می دوزد و حسرت یک دل سیر اشک ریختن بر مزار فرزند را در دل نگە داشتە است.

 مهربانم؛ با من یا بی من، بە سرزمینم برو. گلە نکن کە زیادە از حد دوستش دارم، باور کن برای من قطعەایی است از این جهان، نمی خواهیم بە دور آن دیوار بکشیم یا آن را از این دنیا جدا بسازیم، اما آلام و دردهای بی شمار این مردم تعلق بە آنها را شیرین تر می کند. دردهایی کە سالهاست در رگ و ریشەی ما و سرزمین مان جا خوش کردە است، رنجهایی کە همزاد و همراە ساکنانش شدە است. شعری بنویس؛ برای خواهری کە آرزوی کل زدن در عروسی برادر هنوز بر دلش سنگینی می کند و هر جمعە با شنیدن صدای شادی وعروسی مردم، نگاهی بە عکس غبار گرفتەی برادر بر روی دیوار می اندازد و چشمانش ابری می شود.

آهنگت را همانجا بساز، اما بگذار مزە تلخ فقر ریتم آن باشد. شعرت را همانجا بنویس، اما بگذاز وزن آن بر پایەی امید بە دنیایی برابر باشد.

آنجا؛ در میان کوهها و جنگلهای بلوطی کە تنها پشتیبان و یاور مردم دیارمان بودە، در کنار رودخانەهایی کە اشک نگریستە مردم را از دل کوهها بە دور دستها می برند تا در تنهایی در دریایی دور دست بگریند، بنشین و آهنگت را بساز.

 آنجا؛ با من یا بی من، آن همە شکوە و زیبایی را بە عنوان پیوند تعلقمان با سرزمینی کە همیشە آبستن درد است، سرزمینی کە کودکانش برای رنج کشیدن قد می کشند و بزرگ می شوند بنشین؛ خاک سرزمینم را بە جای من لمس کن و در گوشش نجوا کن:

 ای زمین مادر

 ای مام میهن

 اینجا؛

 در دل تو

 استخوانها و خاطرات نیاکانم نهفتە است

 اینجا؛

 اجداد و نوادگان و فرزندانم مدفون شدە اند

 ای سرزمین من

 ای مادر نیاکانم

 کاش می توانستم زیباییهایت را دوبارە نوازش کنم

 صفایت را بە تماشا بنشینم

 سکوتت را همراهی کنم

 کاش می شد دردهایت را تسکین دهم

 و

 اشکهایت را بگریم

 کاش می شد….

بە امید دیدن دوبارەی تو و طلوع آفتاب

فرزاد

زندان اوین- بند هفت

مرکز روژی کورد، یاد این معلم اسطوره ای کورد را گرامی داشته و امید دارد که دیگر معلمان کورد نیز همچون ماموستا فرزاد و همانند تاریخ صد سال اخیر کوردستان؛ مدارس را همچنان به سنگری برای انتقال تفکر کوردستانی بودن بدل نمایند چرا که مدارس، سنگرهای اصلی، اصیل و ماندگار ملت کورد و آزادیخواهانند.

#روز_معلم_کورد بر تمامی معلمان کوردستان مبارک و خجسته باد.

نظرات