مادران موتور محرکه مرد سالاری

0
177

نوشته و تحقیق : ژیله‌مۆ – کارشناس ارشد روانشناسی بالینی

مثل هر روز از همان مسیر همیشگی به سوی منزل به راه افتادم.به دلیل اینکه مسیر اصلی هر چند کوتاه ولی خیلی شلوغ بود و پر از مغازه و عمدتا مردان چشم چران،مسیر دیگری را پیدا کرده بودم که خلوت بود و طولانی، انگار توفیقی بود اجباری.معمولا این مسیر خانه تا محل کار و بالعکس ۴۰ دقیقه طول میکشید.در راه تمرین تنفس گیری می کردم و روی برنامه هایم تمرکز و فکر می کردم و سعی میکردم از این فرصت به نحو احسن استفاده کنم، یعنی هم جسمم را ورزش میدادم و هم روحم را. بعضی اوقات هم که خیلی خلوت بود ترانه ای زمزمه میکردم دراین وادی مردسالار سانسور و قدغه که صدای زن عامل تحریک مرد بود.
در نیمه ی راه بودم که از دور زن و مردی را دیدم که یک پسر و دختر تقریبا سه و چهار ساله همراه داشتند.پسرک روی لبه ی پله ای دیوار یکی از ساختمانهای مسیر راه می رفت البته پدرش مواظبش بود.کودکانه گام بر می داشت و با خوشحالی و خنده کنان با هر چند قدم که برمی داشت و یک پله بالاتر می رفت، انگار چیزی را کشف میکرد و مانند یک دانشمند که از اکتشافش خوشحال باشد بر می گشت و نگاهی فاخرانه به پدر و مادر و خواهرش می کرد و پدر و مادر هم انگار پسرشان فضانوردی است که از پله های سفینه فضائی بالا می رود، ذوق کرده و او را ستایش می کردند.و نگاههای غرورآمیزی هم به خواهرش می انداخت.
دختر کوچک هم این پائین با خوشحالی برادرش جیغ میزد و می خندید و هر از چند گاهی پشتش را به پدرش می کرد و دستهایش را بالا میگرفت و التماس میکرد که او هم می خواهد برود پیش برادرش و آن راه سخت و ناهموار به خیال خویش را کشف کند و ناز و نوازش و تشویق پدر و مادرش را دریافت کند ولی هیچ توجهی به آن طفلک بیچاره نمی شد. این صحنه واقعا مرا آزار می داد.این صحنه ها در چند قدمی من بودند و دیگر می شد صدای پدر و مادر بچه ها را از میان فریادهای خنده و خوشحالیشان تشخیص داد.اینجا بود که قلبم به شدت درد گرفت.مادر دختربچه با عصبانیت خطاب به دخترک گفت: ” هدیکا خجالت بکش تو به اندازه ی منی! تازه تو یه دختری میفتی یه چیزیت میشه!!!!” و این در حالی بود که ان دختر تقریبا یک سال از برادرش بزرگتر نشان میداد.
این حرف مثل پتک روی سرم فرود امد مخصوصا جمله ی” تو یه دختری میفتی یه چیزیت میشه” و مرا به دوران کودکی خودم برد….
خیلی خوب می فهمیدم که منظور مادرش از” یه چیزیت میشه ” چی بود
و دخترک بیچاره که انگار هنوز نمی فهمید که مادرش چه می گوید همچنان بهانه می گرفت که او هم می خواهد مثل برادرش دنیای کودکانه ی خویش را تجربه کند.
انگار خوب می فهمید که شادی کردن حق اوست و هیج ربطی به دختر یا پسر بودنش ندارد در ثانی برایش قابل باور نبود که به جرم یک سال بزرگتر بودن از برادرش نتواند شاد باشد و بازی کند.ولی بیچاره نمی دانست جرمش خیلی سنگین تراز یکسال تفات سنی با برادر کوچکش بود.او محکوم بود به تفات جنسی نه تفاوت سنی.
از کنارشان که رد می شدم با حسرت دختر بچه ای چهار ساله به شادیها و جست و خیز کودکانه ی آن پسر بچه نگاه می کردم و احساس حقارت هنوز درونم را می خراشید و بغضی گلویم را می فشرد. چه صحنه ی آشنائی…
۴۰ سال از آن روزهائی که به جرم جنسیتم از بعضی از بازیها محروم می شدم می گذشت و تقریبا چند سال بعد و بعدها به همان جرم به سرکوب احساساتم به عنوان یک زن محکوم شدم و در همان سالها بود که فهمیدم باید در شرایطی نابرابر بجنگم برای زندگی کردن در شرایطی برابر …
خوب می دانستم که چه ذهن پوسیده ای هنوز بعد از ۴۰ سال و اینهمه پیشرفت چطور مانع شادی کودکانه ی یک دختر بچه می شد و از همان کودکی عضوی نامرئی به نام پرده بکارت مانعی در برابر لذت بازیهای کودکانه و بعدها محرومیت از حق طبیعی یک انسان به نام زن و یا بهتر بگویم دختر می شد، مگر اینکه ازدواج می کرد و به پاس حفاظت از این باکرگی و تقدیم کردنش به مرد، اسم زن را خلعت می گرفت. یعنی سالها از چیزی در بدن خود حفاظت می کند که صاحب اختیارش نیست.
و مسئله دردناک اینجاست که زنان خود بر خود ظلم روا می دارند.مثل مادر هدیکا که اورا از خیلی از لذائذ محروم می کرد و این تنها در ترس از یک جامعه مرد سالار نمود پیدا می کند.
واین سیکل معیوب تا کجا می خواهد ادامه پیدا کند؟
شاید روزانه بارها و بارها شاهد چنین صحنه هائی ازین دست باشیم و بدون تفکر از کنارش رد شویم و هزاران صحنه ی تبعیض جنسی که دیگر برایمان عادی شده و به جای تعرض به شرایط، خود را با آن وفق می دهیم.
اگر نگاهی روانکاوانه به مطلب ذکر شده بیندازیم متوجه چند مورد خواهیم شد.
اول اینکه زن و مرد تنها از نظر فیزیکی یا آناتومی ویا بهتر بگویم جنسی با هم تفاوت دارند؟ و آیا این تفاوتها چنان تاثیری بر این قضیه دارد که یکی بر دیگری ارجحیت پیدا کند؟

بهتر است گذاری به نظریه فروید در این مورد بیندازیم.
به نظر فروید تمایزی که بین زن و مرد وجود
داشت به علت تفاوتهای کالبد شناختی بین دوجنس بود.او از اظهار نظر ناپلئون در مورد ” تاریخ سرنوشت است” استفاده کرد و آن را به ” آناتومی سرنوشت است” تغییر داد.
این اظهار نظر زیر بنای اعتقاد فروید به این است که تفاوتهای بدنی بین زنان و مردان بسیاری از تفاوتهای روان شناختی مهم را توجیه می کند.
هرچند بعدها فروید از اینکه گفته بود ” آناتومی سرنوشت است” ابراز تردید کرد و اعتراف کرد که آگاهی او از زنان ناقص است ولی به هر حال او تاکید می کرد که فرهنگ نمی تواند
تفاوتهای روانی بین زنان و مردان را محو کند، زیرا این تفاوتها پیامدهای اجتناب ناپذیر اختلافات کالبدی میان زن و مرد هستند.
این موضع قاطع در مورد زن باعث شد که به وسیله بعضی از نویسندگان به طرفداری از تبعیض جنسیتی علیه زنان متهم شد.
فروید تا زمانی که زنده بود در مورد اعتبار قطعی نظریه هایش در مورد زن تردید داشت.
او در اواخر عمرش نامه ای به دوست خود ماری بوناپارت نوشت و از او پرسید:” زنان چه می خواهند؟”

نکته ی دوم اینکه آیا این تفاوتهاست که تعیین کننده ی ایفای نقشهای جنسیتی است؟
یعنی یکی از دوجنس را مادر و جنس دیگر را پدر می کند؟ و مادر یا پدر شدن چه تاثیری بر زن و مرد و چه تاثیری بر فرزندان مشترک آنها دارد؟
نانسی چادورو باعرضه کتابی به نام “ تداوم توالد و تناسل “ موجبات بحث های جنجالی را در ادبیات روانکاوی پدید آورد . در این کتاب نویسنده برای پاسخ دادن به این پرسش که چرا زنان مادر می شوند ، از فرضیات روانکاوی ، زیستی _ اجتماعی و دیدگاه های فمینیستی بهره گرفته است . چرا در بسیاری از فرهنگ ها وظیفه ی مراقبت از نوزاد به عهده ی زن است ؟ او در این باره معتقد است که چنانچه مراقب نوزاد زن باشد سبب پدیدار شدن تجارب متفاوتی برای دختر و پسر می شود . مراقبین مادر ، دخترانی را بزرگ می کنند که در آینده خواهان مادر شدن می باشند . بدین ترتیب سیکل مادری تداوم می یابد . به علاوه چنانچه زنان از نوزادان مراقبت کرده و آنها را بارور سازند ، موجب نمود پسرانی می شوند که به زن سلطه یافته و تحقیرش خواهند کرد . چون مادران به تمامیِ نیازهای کودکان پاسخ می دهند آنها به این نتیجه می رسند که مادران از این عملشان کاملاً خوشنود هستند . روابط اولیه ی عمیق کودک با مادر، اثرات پایدارتری بر روی دختران دارد زیرا روابط جنس مؤنث با مادرشان مانند پسران گسسته نمی شود . گرچه پسران نیز وابستگی های شدیدی با مادرشان دارند ، لیکن چون ملزم هستند که به هویت خاص خود برسند ، چاره ای به جز گسستن این روابط ندارند . بنابراین مرد بودن این مفهوم را می یابد که خصوصیات زنانه را نداشته باشد . در این جا است که جنس مذکر به زنان با دیده ی تحقیر می نگرد و هویت متفاوت خویش را شکل می دهد . چون پدران سهل الوصول نمی باشند به همین دلیل ویژگی های آنان ایده آل و آرمانی تصور می شود و پیامد این نگرش ها ، ذهنیت مردسالاری پدیدار می شود . چودورو اعتقاد دارد که این سیکل سنتی ( بارآوری کودک توسط مادر ) باید شکسته شود . به عبارت دیگر مردان نیز باید در کار بزرگ کردن کودکان نقش داشته باشند . اگر این وضعیت ادامه یابد زنان همواره تحقیر شده و در حاشیه خواهند بود . تنها راه برابری زن و مرد همین است.
آنگونه که از گفته های نانسی جادورو پیداست عامل ارجحیت پیدا کردن مرد بر زن، خود زن است و این زن است که مرد را قوت می بخشد و جامعه را مرد سالار می کند.
و دریک جامعه مرد سالار مادران به تنهائی بخش بزرگی از مسئولیت تریبت بچه هارا به عهده می گیرند و آخر سر هم ناچارا دخترانی فرمانبردار یا مظلوم و پسرانی فرمانروا یا ظالم بار می آورند.
دخترانی که باید بنا به عرف و قانون و سنت و فرهنگ از نظر مالی توسط همسرانشان تامین شوند و اینگونه به مردان وابسته می شوند و زندگی کردن بدون مرد برایشان مقدور نیست و باید منتظر بمانند تا مردی آنان را خوشبخت کند البته اگر بکر و دست نخورده باشند. و البته این روزها راه در روئی هم برای قضیه بکارت پیدا کرده اند که جای بسی تاسف دارد. این هم البته راه در روئی است برای دور زدن سختگیربهای جامعه مرد سالاری، هر چند اصلا راه خوبی نیست و یا بهتر بگویم بیراهه است و زیانهای مخربی به بنیاد خانواده وارد می آورد؛
اگر پرده ها بیفتد و رازها فاش شود…..
و همان بحث تکراری پاک کردن صورت مسئله به جای حل کردنش است
در خوشبینانه ترین حالت زنان با پزی روشنفکرانه از آنطرف بام می افتند.از نظر مالی مستقل شده و هیچگاه ازدواج نمی کنند تا به فول خودشان آقا بالاسر نداشته باشند و یا اگر ازدواج کردند و به هر علتی جدا شدند باز دوباره در دام کلیشه ی ” مادر پاسوز و فداکار” گیر می کنند و به تنهائی فرزندانشان را بزرگ می کنند و تکرار همان چرخه ی بازتولید مردان سالار!

پس اینجاست که نقش حیاتی و برابر پدر با مادر در تربیت فرزندان برای برون رفت از این سیستم مرد سالاری نمایان می شود.

اروین یالوم روان درمانگر آمریکائی در کتاب
” درمان شوپنهاور” می نویسد:
روان درمانگران مانند والدین هستند.والدین خوب فرزند خود را قادر می سازند تا استقلال کافی جهت ترک خانه و داشتن عملکرد یک فرد بالغ را کسب کند.به هین روش، هدف روان درمانگر خوب این است که بیماران را قادر به ترک روان درمانی کند( یالوم، اروین،درمان شوپنهاور، نشر: ترانه، مشهد1390).
در اینجا می توان بستر خانواده ی سنتی مرد سالار را به جلسه ی درمان تشبیه کرد.به شرطی که پدر و مادر به یک اندازه مساوی در تربیت و پرورش آنان سهیم باشند و این تنها راه نجات از کلیشه ی جنسی و برابری زن و مرد است.

نظرات